|
يه روزم مثل پدربزرگ بايد تو همين كوچه بنبست بميريم. اما ما ...
|
ــ توی این چند قسمت اخیر، «حنا» همراه خانم سارا رفته به شهر «تورکو» که ظاهرا شهری در فنلاند هست، تا هم به خانم سارا کمک کنه (در واقع کار کنه) و هم بتونه بره مدرسه.
از همان ابتدای ورود، «عمه خانوم» (عمه خانم سارا) رفتار تحقیرآمیز و زنندهای داشت با حنا. (احتمالا بچه که بودیم نصف قلبمون رو متلاشی کرده این رفتار!)
به احتمال زیاد بچه که بودم، نهایت ِ چیزی که به ذهنم اومده این بوده که؛ «عمه خانوم آدم بدیه» اما الان مساله مشخصتر شده برام. عمه خانوم داره رفتاری طبیعی از خودش نشون میده. رفتاری که «طبقه اجتماعی و اقتصادی» بهش تحمیل میکنه. وقتی خانم سارا میگه: «حنا با ما غذا میخوره»، عمه خانوم با قاطعیت ازش میخواد «سنتهای خانوادگی» رو حفظ کنه و میگه: «حنا باید توی آشپزخونه و با خدمتکارها غذا بخوره»
ــ هر چند سوسیالیستها به دنبال جامعه بیطبقه و برابر بودند، اگه بخوام عملکردشون رو در یک کلام خلاصه کنم؛ گند زدند و به امید ایجاد بهشت، جهنمی ساختند برای بیش از یک میلیارد انسان! با وجود این، این چند قسمت ِ حنا رو که میبینم همهش این جمله توی ذهنم میچرخه: «ما همه قلبا سوسیالیست هستیم». البته میشه 180 درجه سر چرخوند و به حرفهای سیبیلوی اخمویی گوش داد که انگار داره از حقیقتی در پس ِ ذهن انسانها صحبت میکنه: «ما وقتی از بیعدالتی بیزار میشویم که سودی از آن به ما نرسد»
ــ حنا وقتی برای نیک (پسر خانم سارا) داستانی رو میخوند که قوی سفید به دوستهاش میگفت: «ببینید! من هم میتونم مثل شما به آسمان برم. میتونم مثل شما پرواز کنم و به بالا برم» بیاختیار گریهش گرفت و خانم سارا که متوجه همذاتپنداری ِ حنا با «قوی سفید» شد، تصمیم گرفت کمکش کنه و امکان تحصیل براش فراهم کنه تا توی جامعهای که یکی از راههای «بالا» رفتن تحصیل هست، حنا به آرزوش برسه.
ــ هر چند دیگه برابری و سوسیالیسم، بیشتر به خوشخیالی ِ خام ِ انسانی شباهت داره، ولی؛
چشمانتظار ظهور مجدد سوسیالیسم هستند
گربههای محله ما!